غزل شمارهٔ 3553
Toggle stanza 1تا خیال لب لعل تو مرا در سر بود
11
تا خیال لب لعل تو مرا در سر بود
جگر سوخته ام خال لب کوثر بود
22
عشرت روی زمین بود سراسر از من
سایه سرو تو روزی که مرا بر سر بود
33
گرچه از حسن گلوسوز شکر دل می برد
سخن تلخ ترا چاشنی دیگر بود
44
سرمه گردید ز شرم تو زبانش در کام
شمع هرچند درین بزم زبان آور بود
55
در تمامی شود آیینه مه زنگ پذیر
بود ایمن ز کلف تا مه نو لاغر بود
66
ساده لوحی به بلای سیه انداخت مرا
زنگ صد پرده به از منت روشنگر بود
77
کاوش عشق به مقصود رسانید مرا
بحر شد قطره آبی که درین گوهر بود
88
عشق بحری است که هرکس ز نفس سوختگان
به کنار آمد ازین بحر گهر، عنبر بود
99
به نظر کار مرا ساخت جوانمردی عشق
ورنه این باده ز یاد از دهن ساغر بود
1010
کوه غم گرچه نشد کم ز دل ما صائب
دل بیتاب همان کشتی بی لنگر بود
Audio
0:000:00
Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.
Sources
Persian text source: Ganjoor

