Toggle stanza 1
بر آن عذار نه زلف مشوش افتاده
1

بر آن عذار نه زلف مشوش افتاده

که موج بر رخ صهبای بی غش افتاده

2

ترا به چشم محال است میکشان نخورند

چنین که باده حسن تو بی غش افتاده

3

قلم ز نامه شوقم به خویش می لرزد

که نی سوار به صحرای آتش افتاده

4

ز شانه ای که به زلفت کشیده است نسیم

هزار رشته جان در کشاکش افتاده

5

به دست باده گلگون عنان مده زنهار

که نوسواری و این اسب سرکش افتاده

6

غلط به خامه مو می کنند بی خبران

ز فکر بس که دماغم مشوش افتاده

7

چگونه محو نگردی ز ساده لوحی ها؟

تو طفل و خانه دنیا منقش افتاده

8

دل از نظاره آن لب چگونه سیر شود؟

سفال تشنه به صهبای بی غش افتاده

9

ز دانه دل من دود تلخ می خیزد

به خرمن که دگر باز آتش افتاده؟

10

عجب که ناله عاشق شود عنانگیرت

چنین که توسن ناز تو سرکش افتاده

11

ز سنگ می گذرد صاف تیر مژگانش

کمان ابروی او بس که پرکش افتاده

12

حضور دل ز غم و درد عشق می داند

سمندری که به دریای آتش افتاده

13

به حال سوختگان رحم می کند صائب

نگاه هر که بر آن روی مهوش افتاده

Sources

Persian text source: Ganjoor