غزل شمارهٔ 2990

Toggle stanza 1
دل آزاده را هرگز غم عالم نمی‌گیرد
1

دل آزاده را هرگز غم عالم نمی‌گیرد

مسیحا را کمند رشتهٔ مریم نمی‌گیرد

2

نگردد دام ره زیب جهان دل‌های روشن را

که رنگ و بوی گلشن دامن شبنم نمی‌گیرد

3

برو ناصح به کار غیر کن این چرب‌نرمی را

که داغ شوخ چشم ما به خود مرهم نمی‌گیرد

4

گهر بر آبروی خویش می‌لرزد، نمی‌داند

که ابر بی‌نیاز ما ز دریا نم نمی‌گیرد

5

نمی‌چسبد به دل تن‌پروران را حرف اهل دل

چو کاغذ چرب باشد نقش از خاتم نمی‌گیرد

6

کسی کز تنگدستی هر دم آویزد به دامانی

ندانم دامن شب را چرا محکم نمی‌گیرد؟

7

مزن دست تأسف بر هم از مرگ سیه‌کاران

که خون مرده را هرگز کسی ماتم نمی‌گیرد

8

چه مطلب خوشتر از پاس نفس اهل بصیرت را؟

سخن را عیسی ما از لب مریم نمی‌گیرد

9

پر کاهی است کوه درد در میزان آزادان

ز بار دل قد سرو و صنوبر خم نمی‌گیرد

10

سر هرکس که گرم از کاسه زانوی خود گردد

به منت جام را صائب ز دست جم نمی‌گیرد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor