Toggle stanza 1
ز حُسنِ شوخ‌طَرْفی دیده‌های تر نمی‌بندد
1

ز حُسنِ شوخ‌طَرْفی دیده‌های تر نمی‌بندد

در این دریا ز شورش دَر صدفْ گوهر نمی‌بندد

2

دمِ سردِ ملامتگر چه سازد با دل گرمم؟

زبانِ شعلهٔ بی‌باک را صَرْصَر نمی‌بندد

3

مزن چین بر جَبین ای سنگ‌دل در منتهای خط

که در فصلِ خزان، گلزار را کس در نمی‌بندد

4

نظر بر رِخْنِهٔ مُلْک است دایم پادشاهان را

چرا ساقی، دهانِ ما به یک ساغر نمی‌بندد؟

5

چه سازد با دلِ پُرشِکْوِهٔ ما، مُهرِ خاموشی؟

کسی با موم، چشمِ روزنِ مِجْمَر نمی‌بندد

6

نمی‌گردد کم از دستِ نوازش، اضطرابِ دل

حجابِ ابر، ره بر گردشِ اختر نمی‌بندد

7

ز حرفِ سرد بر دل می‌خورد ناصح، نمی‌داند

که ره بر جوشِ دریا، خامیِ عنبر نمی‌بندد

8

تو را روزی که رعنایی کمر می‌بست، دانستم

که کوهِ طاقتِ عاشق، کمر، دیگر نمی‌بندد

9

گرفتم عقلْ محکم کرد کارِ خویش را صائب

رهِ سیلِ قضا را سدِّ اسکندر نمی‌بندد

Sources

Persian text source: Ganjoor