غزل شمارهٔ 4028

Toggle stanza 1
خط عذارتو خورشید رابه دام کشید
1

خط عذارتو خورشید رابه دام کشید

ز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید

2

مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمن

که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید

3

امید هست ترا بی سخن رحیم کند

همان که سرمه خاموشیم به کام کشید

4

مکن ستم به ضعیفان که رشته بی جان

ز مغز گوهر جان سخت انتقام کشید

5

همان به دامن شبها امید من باقی است

اگر چه صبح عذارش ز خط به شام کشید

6

اشاره ای است کز این حلقه پا برون مگذار

خطی که ساقی دوران به دور جام کشید

7

اگر چه از رم آهوست بیش وحشت من

مرا به گردش چشمی توان به دام کشید

8

چه رحم بر دل پرخون اهل عشق کند

که زلف دل سیهش مشک را به خام کشید

9

من از کجا وخرابات وپای خم صائب

مرا توجه ساقی به این مقام کشید

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor