غزل شمارهٔ 1220
Toggle stanza 1عشق بالا دست بر خاک از وجود ما نشست
11
عشق بالا دست بر خاک از وجود ما نشست
از گهر گرد یتیمی بر رخ دریا نشست
22
عشق تن در صحبت ما داد از بی آدمی
کوه قاف از بی کسی در سایه عنقا نشست
33
زخم مجنون تازه خواهد شد که از سودای ما
طرفه شاهینی دگر بر سینه صحرا نشست
44
راه عشق است این، به آتش پایی خود پر مناز
خار این وادی مکرر برق را در پا نشست
55
جسم خاکی در صفای دل نیندازد خلل
باده آسوده است از گردی که بر مینا نشست
66
نیست تاب همنفس آیینه های صاف را
زود می گردد گران، ابری که با دریا نشست
77
خار در چشمش، اگر هنگامه افروزی کند
چون شرر هر کس تواند در دل خارا نشست
88
کرد رعنا همچو آتش بال و پرواز مرا
در طریق عشق اگر خاری مرا در پا نشست
99
کفر و دین روشن ضمیران را نمی سازد دو دل
کی شود شبنم دورو، گر بر گل رعنا نشست؟
1010
زنگ خودبینی گرفت آیینه بینایی اش
هر که صائب یک نفس با مردم دنیا نشست
Zameen

