غزل شمارهٔ 1002
Toggle stanza 1باده مرد افکن من معنی روشن بس است
11
باده مرد افکن من معنی روشن بس است
ساغر و مینای من کلک و دوات من بس است
22
چون زلیخا مشربان ما را تلاش قرب نیست
دیده یعقوب ما را بوی پیراهن بس است
33
عاشقان پروانه مشرب را درین هنگامه ها
گر دل روشن نباشد، چهره روشن بس است
44
تا قیامت خونبهای ما ازان وحشی غزال
این که دست افکنده خون ما بر آن گردن بس است
55
روی شرم آلود را آرایشی در کار نیست
قطره شبنم چراغ لاله را روغن بس است
66
جامه فتحی مرا چون بیدلان در کار نیست
سخت جانی زیر پیراهن مرا جوشن بس است
77
خانه خلوت نسازد بر گنه ما را دلیر
شرمگینان را نگهبان دیده روزن بس است
88
باعث دلسردی دلبستگان رنگ و بوی
دست خالی رفتن شبنم ازین گلشن بس است
99
مطلب از گلخن همین آیینه روشن کردن است
زیر گردون چند باشی ای دل روشن، بس است
1010
تنگتر از آستین گردید هنگام سفر
تا به کی خواهی کشیدن پای در دامن، بس است
1111
رشته تابی بر سبکروحان گرانی می کند
سد راه عیسی از بالا روی سوزن بس است
1212
نیست جز ملک رضا دارالامانی خاک را
چند صائب دور خواهی بود ازان مأمن، بس است
Zameen

