غزل شمارهٔ 2665
Toggle stanza 1چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود
11
چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود
میوه مقصود هیهات است ازو حاصل شود
22
می گدازد غیرت همچشم صاحب درد را
آب گردم چون به دریا قطره ای واصل شود
33
دار نتواند سر منصور را در بر گرفت
شاخ زندان می شود بر میوه چون کامل شود
44
حسن عالمگیر لیلی چون براندازد نقاب
دامن صحرا به مجنون دامن محمل شود
55
درشمار نقطه سهوست در دیوان حشر
خون گستاخی که داغ دامن قاتل شود
66
هر که بردارد سر از نخوت ز پای اهل فقر
خاک چون شد کاسه در یوزه سایل شود
77
همچو چشم بد بلایی نیست حسن و عشق را
در میان بلبل و گل شبنمی حایل شود
88
خوش عنانی لازم دیوانگی افتاده است
بید مجنون از نسیمی هر طرف مایل شود
99
پرده وحدت مقام نغمه منصور نیست
بی محل چون مرغ بر آهنگ زد بسمل شود
1010
سیل دریا دیده هرگز برنمی گردد به جوی
نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
1111
می زند صائب به چوب دار حدش روزگار
از می منصور هر کس مست و لایعقل شود
Zameen

