غزل شمارهٔ 4361
Toggle stanza 1نتوان به فلک شکوه ز بیداد قضا برد
11
نتوان به فلک شکوه ز بیداد قضا برد
از شیشه ما دهشت این سنگ صدا برد
22
مرغ قفس این بخت برومند ندارد
باد سحر این دامن گل را به کجا برد
33
در خدمتش استاده بپا دار مکافات
سهل است اگر فوطه ربا فوطه مابرد
44
جست از خم چوگان حوادث سر منصور
این گوی سعادت ز میان دار فنا برد
55
قسمت به طلب نیست که با همرهی خضر
در خاک سکندر هوس آب بقا برد
66
عشق از دل بی نام ونشان گرد برآورد
این سیل کجا راه به ویرانه ما برد
77
شکر قدح تلخ مکافات چه گویم
کز خاطر من دغدغه روز جزا برد
88
در دست تو چون مهره مومیم وگرنه
سر پنجه ما آب ز شمشیر قضا برد
99
دل بیهده دارد ز سخن چشم سعادت
از سایه خود فیض کجا بال هما برد
1010
تا هست به جا رسم جگر کاوی بلبل
از ناخن گلها نتوان رنگ حنابرد
1111
بی زحمت شبگیر رسیدیم به منزل
افتادگی ما گرو از باد صبا برد
1212
چون خضر چرا زنده جاوید نباشد
صائب به سخن آب رخ آب بقا برد
Sources
Persian text source: Ganjoor

