غزل شمارهٔ 814

Toggle stanza 1
نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
1
نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را
2
هر چند حجاب تو زبان بند هوسهاست
زنهار ز سر باز مکن چین جبین را
3
چشم تو به دل فرصت نظاره نبخشد
این صید ز صیاد گرفته است کمین را
4
هر جا لب لعل تو به گفتار درآید
در آب گهر غوطه دهد مغز زمین را
5
آخر که ترا گفت که از خانه خرابان
تنها کنی آباد همین خانه زین را؟
6
آسوده بود عشق ز بی تابی عاشق
از زلزله خاک چه غم چرخ برین را؟
7
مگذار به لعل تو فتد چشم هوسناک
کاین ابر بود ریگ روان آب نگین را
8
می ترسم ازان چشم سیه مست که آخر
از راه برد صائب سجاده نشین را

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor