غزل شمارهٔ 3089

Toggle stanza 1
لب نو خط جانان دور باش بوالهوس باشد
1

لب نو خط جانان دور باش بوالهوس باشد

که شکر در دل شب ایمن از جوش مگس باشد

2

قیامت می کند در سایه زلف سیه خالش

جگردارست هر دزدی که همدست عسس باشد

3

فزاید با ضعیفان چرب نرمی شادمانی را

که گل خندان بود تا در میان خار و خس باشد

4

چه حاصل از تماشای گلستان عندلیبی را

که باغ دلگشا چاک گریبان قفس باشد

5

مبند از ناله لب تا دامن منزل به دست آری

که ره خوابیده گردد کاروان چون بی جرس باشد

6

اگر گفتار خود سنجیده می خواهی تامل کن

که گوهر روزی غواص از پاس نفس باشد

7

به قدر پختگی بر خویش می لرزند آگاهان

ندارد بیم افتادن ثمر چون نیمرس باشد

8

خیالات غریب من زغربت بر نمی آید

که سرگشته است فریادی که بی فریادرس باشد

9

ندارد نفس با طول امل آسودگی صائب

زپیچ و تاب فارغ نیست تا سگ در مرس باشد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor