Toggle stanza 1
در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست
1

در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست

می دهد هر که ازین راه خبر، بیخبرست

2

از سرانجام دل، آگاه نباشد عاشق

شعله از عاقبت سیر شرر بیخبرست

3

در سر دل تو چه دانی که چه دولتها هست؟

صدف پست ز اقبال گهر بیخبرست

4

عشق با جرأت گفتار نمی گردد جمع

طوطی از حسن گلوسوز شکر بیخبرست

5

لذت سوده الماس نمی یابد چیست

بس که از لذت داغ تو جگر بیخبرست

6

از گرانجانی خود پشت به کوه افکنده است

کشتی از قوت بازوی خطر بیخبرست

7

چون نسوزد جگر سنگ به نومیدی من؟

که عقیق تو ازین تشنه جگر بیخبرست

8

قدح تلخ مکافات کند مخمورش

شم مستی که ز ارباب نظر بیخبرست

9

آن که بر بیخبری طعن زند مستان را

خبر از خویش ندارد چه قدر بیخبرست

10

ناله ای کز سر در دست، اثرها دارد

چون نواهای تو صائب ز اثر بیخبرست؟

Sources

Persian text source: Ganjoor