غزل شمارهٔ 714
Toggle stanza 1نتوان به خواب کرد مسخر خیال را
11
نتوان به خواب کرد مسخر خیال را
جز پیچ و تاب نیست کمند این غزال را
22
در عالم خیال، بهارست چار فصل
بلبل به چتر گل ندهد زیر بال را
33
هر چند حسن را خطر از چشم پاک نیست
پنهان ز آب و آینه کن آن جمال را
44
رحمی به شیشه خانه دلهای خلق کن
از می مکن دو آتشه آن رنگ آل را
55
از گلشنی که سرو تو دامن کشان رود
بی طاقتی ز ریشه برآرد نهال را
66
برگ نشاط نیست درین تیره خاکدان
ریحان ز آه سرد بود این سفال را
77
ده در شود گشاده، شود بسته چون دری
انگشت، ترجمان زبان است لال را
88
با تیرگی بساز که ابروی عنبرین
یکشب سفید گشت ز منت هلال را
99
بر جرم من ببخش که آورده ام شفیع
اشک ندامت و عرق انفعال را
1010
در ملک خویش رخنه فکندن ز عقل نیست
زنهار بسته دار زبان سؤال را
1111
صائب کشید سر به گریبان نیستی
تسخیر کرد مملکت بی زوال را
Zameen

