غزل شمارهٔ 878
Toggle stanza 1از شفق هر صبح سازد چهره خونین آفتاب
11
از شفق هر صبح سازد چهره خونین آفتاب
تا مگر آید به چشم خلق رنگین آفتاب
22
از بهشت روشنایی روزنی واکرده است
در دل هر ذره از مژگان زرین آفتاب
33
تا مگر روی ترا ز آیینه بیند پیشتر
می جهد هر صبحدم از خواب شیرین آفتاب
44
دامن فکر بلند آسان نمی آید به دست
زرد شد تا مطلعی را کرد رنگین آفتاب
55
ترک خواب صبح کن صائب که در خون شفق
روی می شوید به خون از خواب شیرین آفتاب

