غزل شمارهٔ 554
Toggle stanza 1نشد از روی تو سیراب نظر آینه را
11
نشد از روی تو سیراب نظر آینه را
شرم رخسار تو خون کرد جگر آینه را
22
نیست چون کشتی طوفان زده یک جا آرام
در پریخانه حسن تو نظر آینه را
33
دست مشاطه تقدیر ز جوهر بسته است
به تماشای تو صد جای کمر آینه را
44
این شکوهی که به رخسار تو داده است خدا
بیم آن است کند شق چو قمر آینه را
55
زره از جوهر خود زیر قبا پوشیده است
بس که ترسیده ازان غمزه نظر آینه را
66
دام فولاد سرانجام دهد از جوهر
نیست از شوخی عکس تو خبر آینه را
77
هر نفس می گسلد سلسله جوهر را
کرد دیوانه جمال تو مگر آینه را؟
88
گرچه ظاهر به تماشای جهان مشغول است
هست با جوهر خود دام دگر آینه را
99
خاک در کاسه سر کن نظر خودبین را
که ز دریاست فزون موج خطر آینه را
1010
گرچه آیینه ندارد خطر از آب گهر
بیش ازین رومده ای پاک گهر آینه را
1111
رخ متاب از سخن سخت نکویان صائب
پیش این سنگ توان کرد سپر آینه را

