غزل شمارهٔ 418
Toggle stanza 1گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن را
11
گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن را
رهایی نیست زین خار شل آیین هیچ دامن را
22
جنون دوری از عقل گرانجان کرد آزادم
که می گردد دل از سرگشتگی خالی فلاخن را
33
به پایان زود می آید، بود شمعی که روشنتر
درین عالم اقامت کم بود جانهای روشن را
44
میسر نیست آزادی ز خود بی همت مردان
که جز رستم برون می آورد از چاه بیژن را؟
55
دم جانبخش را تأثیر در آهن دلان نبود
نسازد قرب روح الله روشن، چشم سوزن را
66
ندارد سیری از روی نکو، چشم نظربازان
تهی چشمی نگردد کم ز مهر و ماه، روزن را
77
ندارد عاقبت بین شکوه صائب از سیه بختی
که حق بیش است بر آیینه از گلزار، گلخن را
Zameen

