Toggle stanza 1
خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم
1

خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم

از ثبات خویش در نشو و نما بی طالعم

2

با من غم دیده نه دلدار می سازد نه دل

من هم از بیگانه، هم از آشنا بی طالعم

3

سایه من گرچه می بخشد سعادت خلق را

کار چون با قسمت افتد چون هما بی طالعم

4

هرکه را از خاک بردارم، زندخاکم به چشم

در بساط آفرینش چون صبا بی طالعم

5

خانه آیینه دارد زنده دل نام مرا

چون سکندر گرچه ازآب بقا بی طالعم

6

داغ دارد چشم پاکم دامن آیینه را

حیرتی دارم که از خوبان چرا بی طالعم

7

منت بیگانگان از آشنایان خوشترست

منت ایزد را که من از آشنا بی طالعم

8

داغ دارد شانه را در موشکافی دفتم

در به دست آوردن زلف دو تا بی طالعم

9

می نمایم ره به خلق و می خورم بر سر لگد

در میان رهبران چون نقش پا بی طالعم

10

چون سویدا اگرچه راهی هست در هر دل مرا

همچو تخم خال از نشو و نما بی طالعم

11

راستی چون سرو صائب بی ثمر دارد مرا

من ز صدق خود درین بستانسرا بی طالعم

Sources

Persian text source: Ganjoor