غزل شمارهٔ 1844
Poet: Saib
Toggle stanza 1سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت
11
سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت
دو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت
22
ز فیض حسن تو شد عالم آنچنان سیراب
که می توان ز گل کاغذی گلاب گرفت
33
ز عشق بس که مهیای سوختن گشتم
به دامن ترم آتش ز ماهتاب گرفت
44
یکی هزار شد امید، خاکساران را
ز بوسه ای که لب بام از آفتاب گرفت
55
قرار نامه سیاهی به خویش هر کس داد
چو لاله، داد دل خویش از شراب گرفت
66
دل سیاه مرا رهنمای رحمت شد
چو سیل دامن دریا به اضطراب گرفت
77
مگر به اشک ندامت سفید نامه شود
رخی که رنگ ز گلگونه شراب گرفت
88
من از ثبات قدم ناامید چون باشم؟
که سنگ، باده لعلی ز آفتاب گرفت
99
عبیر رحمت فردوس، رزق سوخته ای است
که رخت خوش به دود دل کباب گرفت
1010
به وصل دولت بیدار کی رسی، هیهات
ترا که آینه چشم، زنگ خواب گرفت
1111
ز عدل عشق ندارم شکایتی صائب
اگر چه گنج خراج من از خراب گرفت
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

