غزل شمارهٔ 23
Toggle stanza 1نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم تو را
11
نیست چون بال و پری تا گِرد سر گردم تو را
از ته دل گِرد سر در هر نظر گردم تو را
22
میکند بیدست و پا نظارگی را جلوهات
چون به این بیدست و پایی همسفر گردم تو را؟
33
کاش چون پرگار، پای آهنین میداشتم
تا به کامِ دل چو مرکز گِرد سر گردم تو را
44
در زمینِ خاکساری نقشِ پا گردیدهام
بر امید آن که شاید، پی سپر گردم تو را
55
چون تو هرگز زیرِ پای خود نمیبینی ز ناز
من به امیدِ چه خاکِ رهگذر گردم تو را؟
66
آفتاب و مه تو را از دور میبوسد زمین
من کدامین ذرهام تا گِرد سر گردم تو را؟
77
چون ز بیقدری نیم شایستهٔ بزمِ حضور
چشم دارم حلقهٔ بیرونِ در گردم تو را
88
دامن از گَردِ یتیمی میفشاند گوهرت
چون غبارِ خاطر ای روشن گهر گردم تو را؟
99
یک کمر بسته است در مُلکِ سلیمان کوه قاف
من چه مورم تا سزاوارِ کمر گردم تو را
1010
هر که در هر جا شود گویا به ذکرِ خیرِ تو
گِردِ سر چون سبحه از صد رهگذر گردم تو را
1111
سرمهواری از وجودِ خاکیِ من مانده است
بختِ سبزی کو، که منظورِ نظر گردم تو را
1212
گرچه خاکستر شدم، باز از خدا خواهم پری
تا مگر بر گِرد سر، بارِ دگر گردم تو را
1313
حلقهٔ سرگشتگی میافتد از پرگار خویش
ور نه صائب میتوانم راهبر گردم تو را

