Toggle stanza 1
جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد
1

جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد

دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد

2

می این بزم به خوناب جگر آغشته است

طفل بی گریه دمی شیر ز پستان نخورد

3

تا کسی نشکند آیینه خودبینی را

آب چون خضر ز سرچشمه حیوان نخورد

4

به تهیدستی و بی برگی خود ساخته ایم

چون سر دار، سر ما غم سامان نخورد

5

طره خم به خمش شب همه شب می لرزد

که نسیمی به چراغ دل سوزان نخورد

6

نشود واسطه رزق جهان چون یوسف

هر که یک چند دل خویش به زندان نخورد

7

رزق ما تنگ زاندیشه بی حاصل ماست

نان کسی می خورد اینجا که غم نان نخورد

8

نیست سرگشتگی عشق به صائب مخصوص

کشتیی نیست درین بحر که طوفان نخورد

Sources

Persian text source: Ganjoor