غزل شمارهٔ 1342

Toggle stanza 1
تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت
1

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت

2

خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود

در بساط خویش تا مجنون ما سوزن نداشت

3

در غریبی از لباس سلطنت شد کامیاب

در وطن هر کس چو ماه مصر پیراهن نداشت

4

خاکساری ها به فریاد غبار ما رسید

ورنه دست کوته ما بخت آن دامن نداشت

5

می دهد کیفیت می، جلوه خون حلال

از سر خاک شهیدان سر گران رفتن نداشت

6

حسن بیباک تو مغرورست، ورنه هیچگاه

پرتو خورشید ننگ از دیده روزن نداشت

7

روح را داغ عزیزان نعل در آتش نهاد

ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت

8

بود بی می مست دل دایم درون سینه ام

گوهر شب تاب هرگز حاجت روغن نداشت

9

چهره عیب نهان خویش را صائب ندید

هر که از زانوی خود آیینه روشن نداشت

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor