غزل شمارهٔ 5607
Toggle stanza 1دست در دامن آن زلف معنبر زده ام
11
دست در دامن آن زلف معنبر زده ام
باز بر آتش خود دامن محشر زده ام
22
شمع بیدار دلان روشنی از من دارد
آب حیوان به رخ خضر مکرر زده ام
33
برق عشقم که به بال و پر پرواز بلند
قدسیان را سر مقراض به شهپر زده ام
44
بسته ام از سخن عشق به خاموشی لب
مهر از موم به منقار سمندر زده ام
55
نیست یک سرو که پهلو به نهال تو زند
بارها در چمن خلد سراسر زده ام
66
سر خط راست روی جاده از من دارد
صفحه دشت جنون را همه مسطر زده ام
77
صفحه خرقه ام از بخیه هستی ساده است
همچو سوزن ز گریبان فنا سر زده ام
88
گرچه زاهد نیم، آداب وضو می دانم
شسته ام دست ز سجاده و ساغر زده ام
99
چون صدف کاسه در یوزه به نیسان نبرم
به گره آب رخ خویش چو گوهر زده ام
1010
من و اندیشه آزادی از آن حلقه زلف؟
رزق پرواز شود بالم اگر پر زده ام!
1111
صائب آن بلبل مستم که ز شیرین سخنی
نمک سوده به داغ دل محشر زده ام
Sources
Persian text source: Ganjoor

