غزل شمارهٔ 609
Toggle stanza 1چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا
11
چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا
به حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا
22
اگر چه سوز محبت ز من اثر نگذاشت
به بوی سوختگی می توان شناخت مرا
33
چرا به آتش هجران حواله باید کرد؟
چو می توان به نگاهی کباب ساخت مرا
44
اگر چه نقش حریفان شش و ز من یک بود
رهین طالع خویشم که کم نباخت مرا
55
کباب داغ جنونم، که این ستاره شوخ
ز آفتاب قیامت خجل نساخت مرا
66
درین ستمکده آن شمع تیره روزم من
که انتظار نسیم سحر گداخت مرا
77
شکست هر که مرا، در شکست خود کوشید
ز خویش گرد برآورد هر که تاخت مرا
88
چو ماه مصر عزیز جهان نمی گشتم
اگر تپانچه اخوان نمی نواخت مرا
99
کنم چگونه ادا شکر بی وجودی را؟
که از شکنجه هستی خلاص ساخت مرا
1010
مرا چو رشته به مکتوب می توان پیچید
ز بس که دوری آن سنگدل گداخت مرا
1111
نه یار و دوست شناسم نه خویش را صائب
که آشنایی او کرد ناشناخت مرا
Zameen

