غزل شمارهٔ 4103
Toggle stanza 1از شب نشین هند دل من سیاه شد
11
از شب نشین هند دل من سیاه شد
عمرم چو شمع در قدم اشک وآه شد
22
پنداشتم ز هند شود بخت تیره سبز
این خاک هم علاوه بخت سیاه شد
33
صبح وطن کجاست که در شام انتظار
چون شمع افسر وکمرم اشک وآه شد
44
بگذر زحسن گندمی ومگذر از بهشت
زین برق فتنه خرمن آدم تباه شد
55
باشد همیشه در صف عشاق سربلند
آن را که آه ابلق طرف کلاه شد
66
می جستم از زمین خبر صدق لب به لب
از غیب اشاره ام به دم صبحگاه شد
77
محراب سر به سجده افتادگی نهاد
روزی که طاق ابروی او قبله گاه شد
88
سنگ ملامت از کف طفلان گرفت اوج
داغ جنون به فرق مرا تا کلاه شد
99
از بس چراغ دیده به راه تو سوختیم
از پیه دیده شعله نور نگاه شد
1010
غافل نظر به چهره زرد منش فتاد
زان روز باز رنگ ز رخسار کاه شد
1111
صائب چه اعتبار براخوان روزگار
یوسف به ریسمان برادر به چاه شد
Sources
Persian text source: Ganjoor

