غزل شمارهٔ 1144
Toggle stanza 1کاو کاو منکران می آرد از چشمش برون
11
کاو کاو منکران می آرد از چشمش برون
عیسی آن شیری که از پستان مریم خورده است
22
در گرانان نشتر آزار را تأثیر نیست
ورنه نیش از زخم ما بسیار مرهم خورده است
33
آرزوهایی که دل در دیگ فکرت می پزد
چون نباشد خام، شیر خام، آدم خورده است
44
پا به هر جا می گذاری نشتری در خاک هست
شیشه های آسمان گویا که بر هم خورده است
55
شکوه صائب از سرشک تلخ، کافر نعمتی است
کعبه با آن قدر، آب شور زمزم خورده است
66
عقل چون آهوی وحشی از جهان رم خورده است
تا سر زلف پریشان که بر هم خورده است؟
77
دور تا از توست، می در ساغر عشرت فکن
ورنه این جامی که می بینی سر جم خورده است
88
کعبه در خون غزالان همچو داغ لاله است
تا صف مژگان خونریز تو بر هم خورده است
99
از سر تاراج ما ای برق آفت در گذر
حاصل این بوستان را چشم شبنم خورده است
1010
از نهال ما ثمر بی خواست می ریزد به خاک
گوشمال سنگ طفلان نخل ما کم خورده است
1111
نامداری بی سیه بختی نمی آید به دست
در سیاهی غوطه بهر نام، خاتم خورده است
1212
هر که را از باده کیفیت مراد افتاده است
در سفال خود شراب از ساغر جم خورده است
1313
خوشه اشک ندامت می شود هر دانه اش
در بهشت عدن آن گندم که آدم خورده است

