Toggle stanza 1
سخنی کز دل بیتاب بود پردارد
1

سخنی کز دل بیتاب بود پردارد

نامه شوق چه حاجت به کبوتر دارد؟

2

پوست بر پیکر من قلعه آهن شده است

رگ ز خشکی به تنم جلوه نشتر دارد

3

خبر از گوهر اسرار ندارد غواص

این محیط از نفس سوخته عنبر دارد

4

خانه از بحر جدا ساخت به یک قطره آب

دل پر آبله ای بحر ز گوهر دارد

5

تخم چون سوخت، پریشان نکند دهقانش

دل سودازده جمعیت دیگر دارد

6

گوش تا گوش زمین پر ز گرانباران است

هیچ کس نیست که باری ز دلی دارد

7

از خط افسرده نشد گرمی هنگامه حسن

جوش دریا چه غم از خامی عنبر دارد؟

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 3302 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood