غزل شمارهٔ 1018
Toggle stanza 1شاخ گل را از سراپا چهره تنها نازک است
11
شاخ گل را از سراپا چهره تنها نازک است
نازک اندامی که من دارم سراپا نازک است
22
آرزوی بوسه در دل خون شود عشاق را
گر بگویم چهره او تا کجاها نازک است
33
از بیاض گردنش پیداست خون عاشقان
می شود بی پرده می، چندان که مینا نازک است
44
می توان صد رنگ گل در هر نگاهی دسته بست
بس که رنگ چهره آن ماه سیما نازک است
55
جلوه پا در رکاب خط دو روزی بیش نیست
غافل از فرصت مشو، وقت تماشا نازک است
66
می توانستم به خون خود لبش در خون کشید
وقت تنگ است و حیا مهر لب و جا نازک است
77
سخت می لرزم بر این زنجیر ازین دیوانه ها
رشته زلف تو نازک، خوی دلها نازک است
88
در دل سنگین شیرین رخنه کردن مشکل است
ورنه پیش تیشه فرهاد، خارا نازک است
99
چون به دست خود نریزد خون خود را کوهکن؟
کار دشوار است و طبع کارفرما نازک است
1010
در گذر ای عقل از همراهی دیوانگان
خار این صحرا است الماس و تو را پا نازک است
1111
دامن پر سنگ می داند حباب باده را
بس که از روشن روانی شیشه ما نازک است
1212
رو به صحرا کرد اگر مجنون ز حی عذرش بجاست
سایه لیلی گران و طبع سودا نازک است
1313
موشکافان را سراسر موی آتش دیده کرد
گوشه ابروی او را بس که ایما نازک است
1414
بر نمی دارد دو رنگی مشرب یکرنگ عشق
چون حباب از آب کشتی کن که دریا نازک است
1515
نیست صائب موشکافی در بساط روزگار
ورنه چون موی کمر اندیشه ما نازک است

