غزل شمارهٔ 144
Toggle stanza 1چون به خاطر آن دو لعلِ آبدار آید مرا
11
چون به خاطر آن دو لعلِ آبدار آید مرا
صد بدخشان اشکِ خونین در کنار آید مرا
22
خونِ خود را میکنم چون آب بر تیغش حلال
بر سرِ بالین اگر آن گلعِذار آید مرا
33
آن که برقِ خرمنم در زندگی هرگز نشد
بعدِ مردن چشم دارم بر مزار آید مرا
44
تن به هجران دادن و از دور دیدن خوشترست
من که از خود می روم چون در کنار آید مرا
55
خارِ دیوارم، خزان و نوبهارِ من یکی است
نخلِ امیدی ندارم تا به بار آید مرا
66
شبنمِ من چشم میپوشد ز روی آفتاب
چهرهٔ گل کی به چشمِ اشکبار آید مرا؟
77
خارِ صحرای جنون گر سربسر سوزن شود
از جگر بیرون کجا این خارخار آید مرا
88
از نظر چون رفت، برگشتن ندارد آبِ عمر
گریهٔ حسرت مگر در جویبار آید مرا
99
همتِ من پشتِ پا بر عالمِ باقی زده است
چیست دنیا تا به چشمِ اعتبار آید مرا؟
1010
هر که را کاری است، گردون میزند بر یکدگر
وقت آن آمد که بیکاری به کار آید مرا
1111
میشنیدم پیش ازین از خون شمیمِ نوبهار
بوی خون اکنون به مغز از نوبهار آید مرا
1212
ای که داری خنده بر کوتاه دستیهای من
باش چندانی که دولت در کنار آید مرا
1313
کی به فکر وعدهام آن بیوفا خواهد فتاد؟
خون اگر صائب ز چشمِ انتظار آید مرا

