غزل شمارهٔ 238
Toggle stanza 1یک نفس گر دور سازی از کنار آیینه را
11
یک نفس گر دور سازی از کنار آیینه را
می کند بی تابی دل سنگسار آیینه را
22
تا خط سبز تو آمد در کنار آیینه را
می رود آب خضر در جویبار آیینه را
33
بر شکستی تا ز روی ناز دامان نقاب
آب شد دل از گداز انتظار آیینه را
44
تا به حسن هرزه گرد او شود جایی دچار
نیست چون آب روان یک جا قرار آیینه را
55
می کند زنجیر جوهر پاره چون دیوانگان
بس که دارد شوق رویت بی قرار آیینه را
66
جوی خونی از رگ هر جوهرش وا کرده است
با همه رویین تنی، مژگان یار آیینه را
77
در تماشاگاه حسن دین و دل پرداز او
آه می خیزد ز دل بی اختیار آیینه را
88
عشق بی تاب است، ورنه طوطی گستاخ ما
همچو موم سبز دارد در کنار آیینه را
99
سینه صافان را ز چشم بد حصاری لازم است
چشم زخم روست، پشت زرنگار آیینه را
1010
رفته رفته حسن پرکار ترا تسخیر کرد
ساده لوحی عاقبت آمد به کار آیینه را
1111
دیده روشن ضمیران جلوه گاه عبرت است
هیچ نقشی نیست در دل پایدار آیینه را
1212
در تماشای جمال خویش بی تاب است حسن
می گذارد گل ز شبنم در کنار آیینه را
1313
بی تکلف بر سر بالینش آید آفتاب
هر که سازد همچو شبنم بی غبار آیینه را
1414
اهل صورت از نزاکت های معنی غافلند
ره مده در خلوت خود زینهار آیینه را
1515
با دل نازک ملایم ساز خلق خویش را
بیشتر از موم می باشد حصار آیینه را
1616
در نزاکت خانه دل ها نفس را پاس دار
تیره می سازد دم سردی هزار آیینه را
1717
چشم حیران مرا مژگان نمی پوشد به هم
بخیه جوهر نمی آید به کار آیینه را
1818
خاطر روشندلان بسیار صائب نازک است
می توان کردن به آهی زنگبار آیینه را

