قصیدهٔ شمارهٔ 5 - در وصف بهار
Poet: Saadi
Toggle stanza 1علم دولت نوروز به صحرا برخاست
11
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
22
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
33
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
یزک تابش خورشید به یغما برخاست
44
طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند
شکر آن را که زمین از تب سرما برخاست
55
این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟
وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟
66
چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟
چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست
77
طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت
بس که از طرف چمن لؤلؤ لالا برخاست
88
موسم نغمهٔ چنگست که در بزم صبوح
بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست
99
بوی آلودگی از خرقهٔ صوفی آمد
سوز دیوانگی از سینهٔ دانا برخاست
1010
از زمین نالهٔ عشاق به گردون بر شد
وز ثری نعرهٔ مستان به ثریا برخاست
1111
عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست
که دل زاهد از اندیشهٔ فردا برخاست
1212
هر دلی را هوس روی گلی در سر شد
که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست
1313
گوییا پردهٔ معشوق برافتاد از پیش
قلم عافیت از عاشق شیدا برخاست
1414
هر کجا طلعت خورشیدرخی سایه فکند
بیدلی خسته، کمربسته چو جوزا برخاست
1515
هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود
عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست
1616
با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت
با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست
1717
سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مست
که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست
1818
به سخن گفتن او عقل ز هر دل برمید
عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست
1919
روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف
گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست
2020
ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد
که حجاب از حرم راز معما برخاست
2121
سعدیا تا کی ازین نامه سیه کردن؟ بس
که قلم را به سر از دست تو سودا برخاست
Zameen

