غزل شمارهٔ 41
Poet: Saadi
Toggle stanza 1دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
11
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم
خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
22
خرقهپوشان صوامع را دوتایی چاک شد
چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
33
عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد
بس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
44
پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست داد
پشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
55
دیو ناری را سر از سودای مایی شد به باد
پس من خاکی به حکمت گردن مایی زدم
66
تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع
پس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم
77
تا نباید گشتنم گِردِ دَرِ کسْ چون کلید
بر درِ دل ز آرزو قفل شکیبایی زدم
88
گر کسی را رغبت دانش بود گو دم مزن
زآن که من دم درکشیدم تا به دانایی زدم
99
چون صدف پروردم اندر سینه دُر معرفت
تا به جوهر طعنه بر دُرهای دریایی زدم
1010
بعد از این چون مهر مستقبل نگردم جز به امر
پیش از این گر چون فلک چرخی به رعنایی زدم
1111
کنیت سعدی فرو شستم ز دیوان وجود
پس قدم در حضرت بی چون مولایی زدم

