غزل شمارهٔ 14
Toggle stanza 1از جان برون نیامده جانانت آرزوست
11
از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
22
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند
موری نهای و ملک سلیمانت آرزوست
33
موری نهای و خدمت موری نکردهای
وآنگاه صف صفهٔ مردانت آرزوست
44
فرعونوار لاف اناالحق همی زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
55
چون کودکان که دامن خود اسب کردهاند
دامن سوار کرده و میدانت آرزوست
66
انصاف راه خود ز سر صدق دادهای
بر درد نارسیده و درمانت آرزوست
77
بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود
شهپر جبرئیل، مگسرانت آرزوست
88
هر روز از برای سگ نفس بوسعید
یک کاسه شوربا و دو تا نانت آرزوست
99
سعدی در این جهان که تویی ذرهوار باش
گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست
Zameen

