غزل شمارهٔ 249
Toggle stanza 1این جا شکری هست که چندین مگسانند
11
این جا شکری هست که چندین مگسانند
یا بوالعجبی کاین همه صاحبهوسانند
22
بس در طلبت سعی نمودیم و نگفتی
کاین هیچ کسان در طلب ما چه کسانند
33
ای قافلهسالار چنین گرم چه رانی
آهسته که در کوه و کمر بازپسانند
44
صد مشعله افروخته گردد به چراغی
این نور تو داری و دگر مقتبسانند
55
من قلب و لسانم به وفاداری و صحبت
و اینان همه قلبند که پیش تو لسانند
66
آنان که شب آرام نگیرند ز فکرت
چون صبح پدیدست که صادقنفسانند
77
و آنان که به دیدار چنان میل ندارند
سوگند توان خورد که بیعقل و خسانند
88
دانی چه جفا میرود از دست رقیبت
حیفست که طوطی و زغن همقفسانند
99
در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
میگویمت از دور دعا گر برسانند

