غزل شمارهٔ 104
Poet: Saadi
Toggle stanza 1مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
11
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
22
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد مینکُند عهد آشیان ای دوست
33
گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟
به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست؟
44
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست
بگو «بیار» که گویم «بگیر هان ای دوست»
55
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست
66
جفا مکن که بزرگان به خردهای ز رهی
چنین سبک ننشینند و سر گران ای دوست
77
به لطف اگر بخوری خون من روا باشد
به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست
88
مناسب لب لعلت حدیث بایستی
جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست
99
مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش
اگر مراد تو قتل ست وا رهان ای دوست
1010
که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟
به دوستی که غلط میبَرد گمان ای دوست
1111
که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست

