غزل شمارهٔ 599
Toggle stanza 1چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
11
چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
کهش یار هم آواز بگیرند به دامی
22
دیشب همه شب دست در آغوش سلامت
و امروز همه روز تمنای سلامی
33
آن بوی گل و سنبل و نالیدن بلبل
خوش بود دریغا که نکردند دوامی
44
از من مطلب صبر جدایی که ندارم
سنگیست فراق و دل محنت زده جامی
55
در هیچ مقامی دل مسکین نشکیبد
خو کرده صحبت که برافتد ز مقامی
66
بی دوست حرام است جهان دیدن مشتاق
قندیل بکش تا بنشینم به ظلامی
77
چندان بنشینم که برآید نفس صبح
کان وقت به دل میرسد از دوست پیامی
88
آنجا که تویی رفتن ما سود ندارد
الا به کرم پیش نهد لطف تو گامی
99
زان عین که دیدی اثری بیش نماندهست
جانی به دهان آمده در حسرت کامی
1010
سعدی سخن یار نگوید بر اغیار
هرگز نبرد سوختهای قصه به خامی
Zameen

