غزل شمارهٔ 141
Toggle stanza 1هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
11
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
22
یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بُدیم
پرده برانداختی، کار به اتمام رفت
33
ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟
سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟
44
مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق
خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت
55
عارف مجموع را در پس دیوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
66
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقیِ ایام رفت
77
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت
88
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
99
همت سعدی به عشق میل نکردی ولی
مِی چو فرو شُد به کام، عقل به ناکام رفت

