غزل شمارهٔ 373
Poet: Saadi
Toggle stanza 1هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم
11
هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم
همی برابرم آید خیال روی تو هر دم
22
نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت
که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم
33
به گلبنی برسیدم مجال صبر ندیدم
گلی تمام نچیدم هزار خار بخوردم
44
بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه
که من حکایت دیدار دوست درننوردم
55
هر آن کسم که نصیحت همیکند به صبوری
به هرزه باد هوا میدمد بر آهن سردم
66
به چشمهای تو دانم که تا ز چشم برفتی
به چشم عشق و ارادت نظر به هیچ نکردم
77
نه روز میبشمردم در انتظار جمالت
که روز هجر تو را خود ز عمر مینشمردم
88
چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشد
به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم
99
من از کمند تو اول چو وحش میبرمیدم
کنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم
1010
تو را که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد
گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم
Zameen

