غزل شمارهٔ 612
Toggle stanza 1جمعی که تو در میان ایشانی
11
جمعی که تو در میان ایشانی
زآن جمع به در بود پریشانی
22
ای ذات شریف و شخص روحانی
آرام دلی و مرهم جانی
33
خرم تن آن که با تو پیوندد
وآن حلقه که در میان ایشانی
44
من نیز به خدمتت کمر بندم
باشد که غلام خویشتن خوانی
55
بر خوان تو این شکر که میبینم
بی فایدهای مگس که میرانی
66
هر جا که تو بگذری بدین خوبی
کس شک نکند که سرو بستانی
77
هرک این سر دست و ساعدت بیند
گر دل ندهد به پنجه بستانی
88
من جسم چنین ندیدهام هرگز
چندان که قیاس میکنم جانی
99
بر دیدهٔ من برو که مخدومی
پروانه به خون بده که سلطانی
1010
من سر ز خط تو بر نمیگیرم
ور چون قلمم به سر بگردانی
1111
این گرد که بر رخ است میبینی
وآن درد که در دل است میدانی
1212
دودی که بیاید از دل سعدی
پیداست که آتشیست پنهانی
1313
میگوید و جان به رقص میآید
خوش میرود این سماع روحانی

