غزل شمارهٔ 374
Toggle stanza 1از در درآمدی و من از خود به در شدم
11
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
22
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
33
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عَیّوق بر شدم
44
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
55
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
66
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
77
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیدهور شدم
88
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
99
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
1010
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

