غزل شمارهٔ 485
Toggle stanza 1ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو
11
ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو
نادر است اندر نگارستان دُنیی روی تو
22
دختران مصر را کاسد شود بازار حسن
گر چو یوسف پرده بردارد به دعوی، روی تو
33
گر چه از انگشت مانی بر نیاید چون تو نقش
هر دم انگشتی نهد بر نقش مانی روی تو
44
از گل و ماه و پری در چشم من زیباتری
گل ز من دل برد یا مه یا پری نی روی تو
55
ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشد اگر
آفتاب آسا کند در شب تجلی روی تو
66
مردم چشمش بدرد پرده اعمی ز شوق
گر درآید در خیال چشم اعمی روی تو
77
روی هر صاحبجمالی را به مه خواندن خطاست
گر رخی را ماه باید خواند باری روی تو
88
رسم تقوی مینهد در عشقبازی رای من
کوس غارت میزند در ملک تقوی روی تو
99
چون به هر وجهی بخواهد رفت جان از دست ما
خوبتر وجهی بباید جستن اولی روی تو
1010
چشمم از زاری چو فرهاد است و شیرین لعل تو
عقلم از شورش چو مجنون است و لیلی روی تو
1111
ملک زیبایی مسلم گشت فرمان تو را
تا چنین خطی مزور کرد انشی روی تو
1212
داشتند اصحاب خلوت حرفها بر من ز بد
تا تجلی کرد در بازار تقوی روی تو
1313
خرده بر سعدی مگیر ای جان که کاری خرد نیست
سوختن در عشق وانگه ساختن بی روی تو

