غزل شمارهٔ 232
Poet: Saadi
Toggle stanza 1دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
11
دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزند
22
چگونه انس نگیرند با تو آدمیان
که از لطافت خوی تو وحش نگریزند
33
چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
44
غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسن
به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند
55
تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس
کز اشتیاق جمالت چه اشک میریزند
66
قرار عقل برفت و مجال صبر نماند
که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند
77
مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق
دو خصلتند که با یکدِگَر نیامیزند
88
رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
Zameen

