غزل شمارهٔ 621
Toggle stanza 1سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار میکنی
11
سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار میکنی
طوطی خموش به، چو تو گفتار میکنی
22
کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد
دامی نهادهای که گرفتار میکنی
33
تو خود چه فتنهای؟ که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار میکنی
44
از دوستی که دارم و غیرت که میبرم
خشم آیدم که چشم به اغیار میکنی
55
گفتی نظر خطاست، تو دل میبری رواست؟
خود کرده جرم و خلق گنهکار میکنی
66
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار میکنی
77
دستانْ به خونِ تازهٔ بیچارگانْ خضاب
هرگز کس این کند که تو عیار میکنی؟
88
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار میکنی
99
تا من سماع میشنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بیکار میکنی
1010
گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
صلح است از این طرف که تو پیکار میکنی
1111
از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب
کز آفتاب روی به دیوار میکنی
1212
زنهار سعدی از دل سنگین کافرش
کافر چه غم خورد؟ چو تو زنهار میکنی
Zameen

