غزل شمارهٔ 488
Poet: Saadi
Toggle stanza 1ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
11
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
22
من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداختهای
33
چند شبها به غم روی تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای
44
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه درانداختهای
55
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهای
66
لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای
77
ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراختهای
88
با همه جلوهٔ طاووس و خرامیدن کبک
عیبت آن است که بیمهرتر از فاختهای
99
هر که میبیندم از جور غمت میگوید
سعدیا بر تو چه رنج است که بگداختهای
1010
بیم مات است در این بازی بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای
Zameen

