غزل شمارهٔ 450
Poet: Saadi
Toggle stanza 1بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
11
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
22
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
33
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
44
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
55
ای صبح شبنشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزهداران
66
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
77
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران
88
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
Zameen

