غزل شمارهٔ 177
Toggle stanza 1هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
11
هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
صد کاروان عالم اسرار بگذرد
22
مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی
هر لحظه پیش مردم هشیار بگذرد
33
هر گه که بگذرد بکشد دوستان خویش
وین دوست منتظر که دگربار بگذرد
44
گفتم به گوشهای بنشینم چو عاقلان
دیوانهام کند چو پریوار بگذرد
55
گفتم دری ز خلق ببندم به روی خویش
دردیست در دلم که ز دیوار بگذرد
66
بازار حسن جمله خوبان شکستهای
ره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد
77
غایب مشو که عمر گرانمایه ضایعست
الا دمی که در نظر یار بگذرد
88
آسایشست رنج کشیدن به بوی آنک
روزی طبیب بر سر بیمار بگذرد
99
ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ما
گر محتسب به خانه خمار بگذرد
1010
سعدی به خویشتن نتوان رفت سوی دوست
کان جا طریق نیست که اغیار بگذرد
Zameen

