غزلِ شمارهٔ 118
Poet: Saadi
Toggle stanza 1جان ندارد هر که جانانیش نیست
11
جان ندارد هر که جانانیش نیست
تنگعیشست آن که بستانیش نیست
22
هر که را صورت نبندد سِرِّ عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست
33
گر دلی داری به دلبندی بده
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست
44
کامران آن دل که محبوبیش هست
نیکبخت آن سَر که سامانیش نیست
55
چشمِ نابینا زمین و آسمان
زان نمیبیند که انسانیش نیست
66
عارفان درویشِ صاحبدرد را
پادشا خوانند گر نانیش نیست
77
ماجرایِ عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزولست و فرمانیش نیست
88
دردِ عشق از تندرستی خوشترست
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
99
هر که را با ماهرویی سَر خوشست
دولتی دارد که پایانیش نیست
1010
خانه زندانست و تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست

