غزل شمارهٔ 146
Toggle stanza 1ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
11
ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
بیرون نرود گویی کافتاد به میدانت
22
روز همه سر بر کرد از کوه و شب ما را
سر بر نکند خورشید الا ز گریبانت
33
جان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آید
چون باد بجنباند شاخی ز گلستانت
44
دیوار سرایت را نقاش نمیباید
تو زینت ایوانی نه صورت ایوانت
55
هر چند نمیسوزد بر من دل سنگینت
گویی دل من سنگیست در چاه زنخدانت
66
جان باختن آسان است اندر نظرت لیکن
این لاشه نمیبینم شایسته قربانت
77
با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری
پیش قدمت مردن خوشتر که به هجرانت
88
ای بادیه هجران تا عشق حرم باشد
عشاق نیندیشند از خار مغیلانت
99
دیگر نتوانستم از فتنه حذر کردن
زآنگه که در افتادم با قامت فتانت
1010
شاید که در این دنیا مرگش نبود هرگز
سعدی که تو جان دارد بل دوستتر از جانت
1111
بسیار چو ذوالقرنین آفاق بگردیدهست
این تشنه که میمیرد بر چشمه حیوانت

