غزل شمارهٔ 78
Toggle stanza 1امشب به راستی شب ما روز روشن است
11
امشب به راستی شب ما روز روشن است
عید وصال دوست علی رغم دشمن است
22
باد بهشت میگذرد یا نسیم باغ
یا نکهت دهان تو یا بوی لادن است
33
هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر
چشمم که در سرست و روانم که در تن است
44
گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قول
تا خاطرم معلق آن گوش و گردن است
55
ای پادشاه، سایه ز درویش وامَگیر
ناچار خوشه چین بود آن جا که خرمن است
66
دور از تو در جهان فراخم مجال نیست
عالم به چشم تنگ دلان چشم سوزن است
77
عاشق گریختن نتواند که دست شوق
هر جا که میرود متعلق به دامن است
88
شیرین به در نمیرود از خانه بی رقیب
داند شکر که دفع مگس بادبیزن است
99
جور رقیب و سرزنش اهل روزگار
با من همان حکایت گاو دهلزن است
1010
بازان شاه را حسد آید بدین شکار
کان شاهباز را دل سعدی نشیمن است
1111
قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشق
هرچ آن به آبگینه بپوشی مبیَّن است
Zameen

