غزل شمارهٔ 203
Poet: Saadi
Toggle stanza 1تو را نادیدن ما غم نباشد
11
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
22
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
33
عجب گر در چمن برپای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
44
مبادا در جهان دلتنگ رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
55
من اول روز دانستم که این عهد
که با من میکنی محکم نباشد
66
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را با بنی آدم نباشد
77
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
88
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
99
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عیش بی همدم نباشد
1010
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
1111
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
Zameen

