غزل شمارهٔ 266

Toggle stanza 1
در من این عیب قدیم است و به در می‌نرود
1
در من این عیب قدیم است و به در می‌نرود
که مرا بی‌می و معشوق به سر می‌نرود
2
صبرم از دوست مفرمای و تعنّت بگذار
کاین بلایی‌ست که از طبع بشر می‌نرود
3
مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفت
گر به سنگش بزنی جای دگر می‌نرود
4
عجب از دیدهٔ گریان مَنَت می‌آید
عجب آن است کز او خون جگر می‌نرود
5
من از این باز نیایم که گرفتم در پیش
اگرم می‌رود از پیش، اگر می‌نرود
6
خواستم تا نظری بنگرم و بازآیم
گفت از این کوچهٔ ما راه به در می‌نرود!
7
جور معشوق چنان نیست که الزام رقیب
گویی ابری‌ست که از پیش قمر می‌نرود
8
تا تو منظور پدید آمدی ای فتنهٔ پارس
هیچ دل نیست که دنبال نظر می‌نرود
9
زخم شمشیر غمت را به شکیبایی و عقل
چند مرهم بنهادیم و اثر می‌نرود
10
ترک دنیا و تماشا و تنعم گفتیم
مِهر مُهری‌ست که چون نقش حَجَر می‌نرود
11
موضعی در همه آفاق ندانم امروز
کز حدیث من و حسن تو خبر می‌نرود
12
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان سعدی
چند گویی مگس از پیش شکر می‌نرود

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor